» عکس احمدی نژاد و قالیباف در نوجوانی
» عكس بچگي فردوسی پور و برادر و خواهرش
» عکس محمدرضا گلزار در کنار فابیو کاناوارو
» تصاویر ناب و حیرت انگیز!
» عکس رانندگی به سبك ایرانی!
» عکس : جدا کردن جالب توالت
» عکسهای دیدنی از بازتاب زیبا در آب
» اين عكس حتما شما را به فكر خواهد برد
» عكس - پدر آیت الله بهجت
» عکس/ محل عبادت حضرت خضر نبی(ع)
» عكس: حجاب یعنی من شوهرم را ...
» تصاویر زیبا و جالب
» این حال خوشو از ما نگیر! (عکس)
» عکس : نوشته عجیب روی دیوار مدرسه دخترانه !
» وقتي علي و فرشيد کريمي کودک بودند(عکس)
» پرنده ها هم عاشق می شوند / گزارش تصویری
» مسابقه مچ اندازی دختران در یکی از پارکهای تهران! (عکس)
» عکس/ تبریک همسر دوم به شوهر حج رفته!
» عکسی دردناک از برخورد پرنده با هواپیما
» خوردن موش توسط دختر ایرانی! +عکس
» عکس از یک تقلب خفن در امتحان !
» عکس/نتیجه بی سوادی در کاشی کاری یک مسجد!
» عکس: پرویز پرستویی در سال 1355 شمسی
» تصویری/تا به حال دنیا را این گونه دیده اید؟
» عکس/ بلندترین و کوتاه ترین آدم های دنیا
» علاقه شديد يك راننده كاميون به علي كريمي/عكس
» عکس/ترسناک ترین استخر شنا در جهان
» عکس/حیوانات رومانتیک
» عکس/قدیمی ترین عکس از تهران
» عکس/ترشی بچه موش در چین
» عکس : یک خانم ترجیحا آقا !!
» عكسهاي ديويد بكهام از كودكي تا به امروز
» این یعنی چی؟! (عکس)
» تصاوير : انساني با نصف بدن و پرانرژي
» تصاویر/ آخر خلاقیت!
» عكس : كرم در كنسرو ذرت
» تصاویر: کفشهایی که تاکنون ندیدهاید!
» عکس/ جوانی های مهران مدیری
» عکس/ لقمه بزرگتر از دهان!
» عکس/ کارت پایان خدمت سید محمد خاتمی
» عکسی جالب و دیده نشده از باران کوثری و پدرش
» عكس: بگير كوفت كن
» شایع ترین راه انتقال ایدز +عکس
» عکس/ در حسرت بنزین!
» عکس: صحنه بسیار عجیب در حیات وحش
» عکس/ روش جدید برای تقلب!
» وقتی قطبی ادای یک بچه را در می آورد/عکس
» عکس : استاد بوس بوس ، ما خونمون شمیرانه !
» کدام یک درست می گویند؟ (عکس)
» آخرین تصویر از دنیا (عکس)
» تصویر دیدنی / آخر عشق! (عکس)
» عکس/ کاکا و همسر محجبهاش در مسجد
» عکس/ عمل جراحی قلب باز +13
» تصاویر دل خراش دنیای ورزش (+18)
» تصاویری متفاوت از جهان پهلوان تختی
» عکس/ کَس نخارد پشت من جز ناخن انگشت تو!
» وقتي قسمت ترس مغز تعطيله + تصاویر وحشتناک
» به این دلیل میگن خانومها رانندگی نکنن ! + عکس
» تصاویر: گیاهان گوشت خوار
» این عکس کدام پیرزن سینمای ایران است؟
» گفتمان +عکس
» مرز بین روز و شب / تصویر از ناسا
» عکس منحصر به فرد از خیابان ولیعصر تهران
» تصاویر/ انواع دل
» عکس : کلاس درس دخترانه بعد از رفتن معلم از کلاس !!
» عکس از ... در یک کنسرو زیتون !!!
» فوتبال دستی سه بازیکن مشهور فوتبال ! + عکس
» عکس : ابتکاری دیگه از هموطنان ما !!
» عکس/فایده داشتن خواهر
» عکسی جالب از کودکی لیلا حاتمی
» عکس : این عابر بانکه یا دیوار مردم؟؟؟
» عکس/ بهترین نسخه پزشکی
» عکس/ سنگ قبر فرزند ایران خودرو
» عکس/جدیدترین ترفند قفل کردن ماشین
» عزيزمحمديدرجمعمحافظانامامخميني
» عکس/ سگ 450 کیلویی در چین!
» اینطوری باید جلوی تقلب رو گرفت! + عکس
» جوانی احمدی نژاد و محصولی + عکس
» کاريکاتور/عشق به همسر
» عکس دیدنی از تفاوت مامان ها و بابا ها !!
» آيا ميدانيد؟؟؟؟؟؟
» داستان بسيار زيباي راه حل
» بي جواب نگذار
» شکار کلاغ توسط مازیار زارع در تمرین تیم پرسپولیس/ عکس
» عکس : ازوقتی دنیا آمدم زشت ترین آدم روی زمین هستم
» وقتی عکس آیت الله سیستانی در آتش نسوخت + تصاویر
» گزارشی باورنکردنی از زندگی زنی عجیب با چهار پا+تصاویر
» با متولد کدام ماه ازدواج کنید خوشبخت می شوید؟
» ضریب هوشی (IQ)، بازیگران و افراد مشهور
» نقش اسامی الله ،محمد و حسین بر روی بدن 1ماهی+تصاویر
» خودروفوتبالیست های معروف +عکس
» عصای حضرت موسی (ع) که به مار تبدیل میشد +عکس
» تصاویر: عجایب دهگانه زمین
» دختری که برای زیارت"لباس پسرانه"پوشید + عکس
» « کت » هفتمین ثروتمند ایران روی بیلبوردهای پایتخت +عکس
» مارهای افسونگر (تصویری)
» میوه کدام درخت هستید؟ روز تولدتان
» خطرناکترین شهرهای دنیا برای زندگی (+عکس)
» خاطره خلبان هواپیمای حامل گوگوش در سال 55
» حکم چت تصویری با نامحرم در اینترنت
» اسکل کیست؟ + عکس
» تدارک همسر ایرانی امیر قطر برای سفر به زادگاهش+عکس
» خوانندگی گلشيفته فراهاني در پاریس + تصاویر
» بدل اوباما آمد + تصاویر
» ببخشید!میتونم به خانومتون نگاه کنم؟
» این بار محرومیت یک داور به دلیل حجاب +عکس
» حجاب با تی شرت و شلوارک!/ عکس
» نظر دهقان فداکار درباره پرویز پرستویی
» تصاویری کمتر دیده شده از ترور رهبری
» پسري كه در يكطرف صورتش مو دارد! + عکس
» تجربه سفر به روستایی در کرج که راه زمینی ندارد +عکس
» ماجرای پنگوئنی که 4 هزار کیلومتر اشتباه رفت! +عکس
» تصاویر/ دختربچه مشهدی قربانی اشتباه پزشكی
» تصاویر: سوژهای وطنی ! نوشته های عجیب و خنده دار
» 12 روش خفن برای مردن + تصاویر دیدنی از هر روش !
» میناوند 17ساله، مهدوی کیا 15ساله و مجیدی 14ساله /عکس
» عکس ها و گزارشي از جشن تولد آقاي بازيگر مشهور ایرانی
» این مرد با۱۵۰گلوله در بدنش زندگی می کند اما..!+عکس
» عکس/ یک ایرانی ماشین ۳ میلیارد تومانی وارد ایران کرد
» ثروتمندترین ایرانی جهان را بشناسید (+عکس)
» تصاویری از دهكده چوبی در نیشابور
» تست دوست داشتن همسر از نگاه آقایان ! پاسخ دهید
» به این میگن یه سورپرایز واقعی عاشقانه +عکس
» آرامترین مکانهای زمین/ تصاویر 10 نقطه رویایی دنیا
» رانندگی بی نظیر بعضی از ما ایرانیان !!! ( تصویری )
» 14 نوع بینی در جهان داریم! بینی شما کدام است؟ +عکس
» یک دختر زیبا، پولدار ترجیحا یکی یکدانه برای ازدواج نیازمندیم!
» سئوال شرم آور مجری زن صدا و سیما
» اینجا دانشگاه خیلی آزاد است! + تصاویر
» عکسی که خشم آمریکاییها را برانگیخت
» وصیت نامه حضرت علی (علیهالسلام)
» عکسهایی خنده دار و دیدنی از سوتی های خارجی
» دختر بودن یعنی + طنز
» عکس/نمایی متفاوت از خون خوردن پشه
» پیدا شدن یک روستا پس از 25 سال از زیر آب ! + عکس
» طنز و سرگرمی :آی کیوی خود را با ما امتحان کنید
» دكتر حسابی دركنار انیشتین + عكس
» افرادمتولدهرماه چه شغلی پیدا می کنند!
» تصاویر/ صحنه هایی از سر بریدن (+16)
» دوازده توصیه طلایی و جالب برای متولدین هرماه
» تصاویر ایستگاه های اتوبوس عجیب در کشورهای مختلف!
» پرطرفدارترین اسم های دنیا
» سریع الاجابه ترین دعاها
» تصــاویـر زیبـا از قــدرت خـــدا + نشـانههـا
» این شخص ثروتمندترين مرد فوتبال جهان + عکس
» بینی با 14 سانتی متر طول؟! + عکس
» تغییر چهره باورنکردنی دختر بازیگر در نقش خون آشام! / تصاویر
» عکس/ عاشقانه ای کم نظیر
» عکس/بز کوهی در دام مار پیتون
» علي دايي چه بود و چه شد؟ + عكس
» عکسی از پروین اعتصامی در کنار ....
» جزیره ای بدون زنان + عکس
» رانندگی با پیکان در سیدنی! + تصاویر
» ازدواج دردناك پسر و دختر 12 و 8ساله + عكس
» غذای غول پیکر یک مار پیتون + عکس
» 10 منظره شگفتانگيز جهان + عکس
» ایرانی ها چه نوع صورتی را زیبا می دانند + معیار زیبایی ..
» دختری که بزرگ ترین لب را دارد+عکس
» یک مرد چینی با دیدن این عکس مرد !!
» یکی از پاهای عجیب و غول پیکر این دختر قطع شد + عکس
» با دیدن این عکس متاثر می شوید و به فکر فرومی روید !
» 10 حیوان که بیشتر از همه آدم میکشند (+عکس)
» حامد بهداد در مبارزه با آشغالزایی! + عکس
» عشق در کشورهای مختلف
» بامرگآورترین مارجهان آشنا شوید+عكس
» آگهی های همسریابی ۴۵ سال پیش! + تصاویر
» خارج شدن مار۲متری از شکم یک خانم!+عکس
» شناخت شخصیت از روی مدل ابروها (بسیار جالب)
» اگه خانومها برن ورزشگاه تماشای فوتبال چی میشه + تصاویر
» ذهن شما از درک این تصاویر عاجز است
» تصاویر/ سنگ هایی که راه میروند
» خلاف سنگین ترین عاشق و معشوق دنیا !! + عکس
» عکس/ دل و جرأت یعنی این!
» مردی در شکم یک مار بوا + عکس
» کدام حیوان بیشترین طول عمر را دارد؟
» تو مجلس با اون حال نشستی، یهو چشات میخوره به این بچه + عکس
» زشت ترین حیوانات جهان+عکس
» شوهرم یک مار است !+عکس
» تا حالا همچین بازی فوتبالی دیدید؟ +عکس
» تخلف از این بدتر!! + عکس
» تولد یک آدم از دهان خودش
» ۲۲ پیشنهاد برای خوش تیپ شدن آقایان
» ارتش، چرا ندارد! (طنز خدمت سربازی)
» ۲۰ نکته جالب وعجیب ولی واقعی در دنیا
» کار گروهی به این میگن/عکس
» عکس:چاقو در گردن مرتاض(نامناسب برای کودکان)
» ماجرای خودرو مرگ آور آقای هنرپیشه! (+عکس)
» وحشتناک ترین و زشت ترین زن جهان + تصاویر
» گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش !! + عکس
» تصویری جالب ودیدنی از دختران شریفی نیا+عکس
» تصاویر/ روش جدید کاشت مو (13+)
» کاربردهای مختلف صرف فعل " مردن " در فرهنگ ما !!
» تفاوت کامنت تو فیس بوک دخترها و پسرها !! + تصاویر
» 10 زوج معروف سینمایی+ عکس
» لامبورگینی یک میلیاردی در تهران (عکس)
» احمدینژاد در دوران دانشجویی/عکس
» نوشیدنی مورد علاقه مردم پرو ،آب قورباغه+عکس
» جای این ابتکارات در خانه خالی است + عکس
» عکس/طلاق زن و مرد در ایران!
» تصاویر کمتر دیده شده از ایرج قادری
» عكسهاي فرهاد مجيدي
» عكسهاي زيبا از حامد بهداد
Template By: NazTarin.Com
» بهمن 1390
» دی 1390
» آذر 1390
» آبان 1390
» مهر 1390
» شهريور 1390
» تير 1390
» خرداد 1390
» ارديبهشت 1390
» فروردين 1390
فال حافظ
قالب های نازترین
تبادل
لینک هوشمند
![]()
برای تبادل
لینک ابتدا ما
را با عنوان
تك داستان آموزنده
و آدرس
سجادارام.LoxBlog.ir
لینک
نمایید سپس
مشخصات لینک
خود را در زیر
نوشته . در صورت
وجود لینک ما در
سایت شما
لینکتان به طور
خودکار در سایت
ما قرار میگیرد.
روزی مرد كوري روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود.روي تابلو خوانده می شد: من کور هستم لطفا کمک کنید
روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که كلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم ...
وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید؛ خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد؛ باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش، و روحتان مایه بگذارید؛ این رمز موفقیت است…. لبخند بزنید!
روزی دختری زیبا نزد کوروش کبیر رفت وبه او گفت:
من عاشق تو شدم با من ازدواج کن کوروش به دخترک گفت . . .
من شایسته ی تو نیستم من برادری دارم که زیبا و جوان است او
شایسته ی شماست الان پشت شما ایستاده
دختر برگشت وپشت خود را نگاه کرد …
اما کسی نبود…
کوروش به او گفت اگر عاشقم بودی برنمی گشتی…
داستان ارسالي توسط آبجي رضوانه، اينم آدرس وبش http://www.salitalk1.mihanblog.com/
<
داستان زیبای شاخه گل خشکیده ، اولین و بینظیر ترین داستانهای عاشقانه میباشد ،
خواندنی و جذاب !! پیشنهاد میشود این داستان را بخوانید هرچند به کوتاهی
داستانهای دیگر نیست اما از همه زیبا تر است !!
حتما چند دقیقه وقت خودتان را به خواندن این داستان قشنگ بگذارید و لذت ببرید !!
داستان زیبای گل خشکیده
” قد بالای ۱۸۰، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و …
این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.
توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .
چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از
لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد . تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک
کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .
تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان ، یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن
را از قاب ذهنم بیرون کشید.
از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش
بود . همان قدر زیبا ،با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و …
در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز
مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.
وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در
نظرم خیال انگیز مینمود.
به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .
اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از
رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم.
ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.
محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در
وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر
روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.
هر بار که به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی
اش میشد !
اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در
پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .
انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد
این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود .
باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم
ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا
من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .
آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟ آیا او هنوز هم در حد و اندازه
های من بود ؟!
منی که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت !!
محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم .
برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد .
آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او
بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام .
مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و
از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد.
هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت:
این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم
توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته
بود و . . . این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو
دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه .
بعد نامه یی به من داد و گفت :
این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم :
( نامه و هدیه رو با هم باز کنی )
مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده
بودم اما جرات باز کردنش را نداشتم .
خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر
پوچم ، میخندید.
مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان رسیدم ، طنین صدای
آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد .
_ سلام مژگان . . .
خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم .
مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم .
چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم !
مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد
و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت .
_ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟
در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم
_ س . . . . سلام . . .
_ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این
کار رو بکنی ؟
یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خوای نگام کنی ! . . .
بقيه در ادامه مطلب
در بيمارستاني ،دو مرد در يک اتاق بستري بودند.مرد کنار پنجره به خاطر بيماري ريوي بعد از ظهرها يک ساعت در تخت مي نشست تا مايعات داخل ريه اش خارج شود. اما دومي بايد طاق باز مي خوابيد و اجازه نشستن نداشت.آن دو ساعتها در مورد همسر، خانواده هايشان ، شغل، تفريحات و خاطرات دوران سربازي صحبت مي کردند.بعد از ظهرها مرد اول در تخت مي نشست و روي خود را به پنجره مي کرد و هر آنچه را که مي ديد براي ديگري توصيف مي کرد. در آن حال بيمار دوم چشمان خود را مي بست و تمام جزئيات دنياي بيرون را پيش روي خود مجسم مي کرد.
او با اين کار جان تازه اي مي گرفت، چرا که دنياي بي روح و کسالت بار او با تکاپو و شور و نشاط فضاي بيرون پنجره رنگ زندگي مي گرفت.
در يک بعد از ظهر گرم ، مرد کنار پنجره از رژه اي بزرگ در خيابان خبر داد.با وجود اين که مرد دوم صدايي نمي شنيد، با بستن چشمانش تمام صحنه را آن گونه که هم اتاقيش وصف مي کرد پيش رو مجسم مي نمود.
روزها و هفته ها به همين صورت سپري شد.يک روز صبح وقتي پرستار به اتاق آمد،با پيکر بي جان مرد کنار پنجره که با آرامش به خواب ابدي فرو رفته بود روبرو شد.
پس از آنکه جسد را به خارج از اتاق منتقل کردند مرد دوم درخواست کرد که تخت اورا به کنار پنجره منتقل کنند. به محض اينکه کنار پنجره قرار گرفت، با شوق فراوان به بيرون نگاه کرد ،
اما...
تنها چيزي که ديد ديواري بلند و سيماني بود.
با تعجب به پرستار گفت:جلوي اين پنجره که ديواره!!!چرا او منظره بيرون را آن قدر زيبا وصف مي کرد؟
پرستار گفت: او که نابينا بود، او حتي نمي توانست اين ديوار سيماني بلند را ببيند.شايد فقط خواسته تورا به زندگي اميدوار کند.
بالاترين لذت در زندگي اينست که عليرغم مشکلات خودتان ، سعي کنيد ديگران را شاد کنيد
....شادي اگر تقسيم شود دوبرابر مي شود...
اگر مي خواهيد خود را ثروتمند احساس کنيد ، کافيست تمام نعمتهايتان را ، که با پول نمي توان خريد،بشماريد. زمان حال يک هديه است. پس قدر اين هديه را بدانيد.
انسانها سخنان شما را فراموش مي کنند.
انسانها عمل شما را فراموش مي کنند.
اما آنها هيچگاه فراموش نمي کنند که شما چه احساسي را برايشان به وجود آورده ايد.
به ياد داشته باشيد: زندگي شمارش نفس هاي ما نيست، بلکه شمارش لحظاتي است که اين نفس ها را مي سازند.
دانشجویی به استادش گفت:
استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم.
استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی؟
دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.
استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت: تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید!
<
روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند
خوشبختي. پولداري. عشق. دانائي. صبر.غم. ترس...هر كدام به روش خويش مي زيستند .
تا اينكه يك روز دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد
تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرشان كردند.
همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدندوپارو زنان جزيره را ترك كردند. در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودندو نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود.
عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد.
آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند. قايقها رفتند و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير آب ميرفت و عشق تا زير در آب فرو رفته بود.
او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست. اماكسي به کمکش را نرسيد.
در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت:ثروتمندي عزيز به من كمك كن.
ثروتمندي گفت: متاسفم قايقم پر از پول و نقره و طلاست و جائي براي تو نيست.
عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات مي دهي؟
غرور پاسخ داد: هرگز تو درآب ترشدي و مرا تر ميكني.
عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده
اماغم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمك دارم.
در اين حين خوشگذراني وبيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست.
از دور شهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك ميكني؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه!
سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد
عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كردو گفت :خدايا مرا نجات بده
ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد. عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد.
پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت
آفتاب در آسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد و تمام احساسها امتحانشان را داده بودند
عشق برخواست به دانائي سلام كرد واز او تشكر كرد
دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات تو بيايد
تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي؟
هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست. تو لايق فرماندهي تمام احساسها هستي.
عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد؟
دانائي گفت كه او زمان بود.
عشق با تعجب گفت: زمان؟
دانائي لبخندي زد وپاسخ داد: بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند.
مردي بود كور كه خيلي زود از خواب بيدار شد تا نماز صبح را با جماعت در مسجد بخواند وي لباس خود را پوشيد و وضو گرفت سپس راهي مسجد شد در نيمه راه پاي او ليز خورد و بر روي زمين افتاد و لباسش كثيف شد دوباره به خانه برگشت و لباسش را پوشيد و وضو گرفت و برگشت تا اينكه در مسجد نماز بخواند و براي بار دوم در همان مكان اول پايش ليز خورد و افتاد و باز هم لباسش كثيف شد دوباره به خانه برگشت و لباسش را عوض كرد و وضو گرفت و راهي مسجد شد در وسط راه با مردي كه چراغ در دستش بود روبرو شد از آن مرد پرسيد كه تو كي هستي مرد جواب داد كه من تو را ديدم كه دوبار در وسط را افتادي و با خودم گفتم كه راه تو را نوراني كنم تا بتواني به مسجد بروي و آن مرد با آن مرد كور به مسجد رسيدند و مرد كور به آن مرد گفت كه بيا داخل نماز بخوانيم اما آن مرد خودداري كرد دوباره به او گفت كه بيا نماز بخوانيم اين بار مرد به شدت خودداري كرد بعد از آن مرد كور از او پرسيد چرا دوست نداري نماز بخواني مرد در جواب گفت كه من شيطانم در بار اول من تو را بر زمين انداختم تا نتواني به مسجد بروي اما وقتي كه تو به خانه برگشتي خداوند تمام گناهانت را بخشيد و براي بار دوم كه تو را انداختم و تو هم دوباره به خانه برگشتي و راهي مسجد شدي خداوند تمام گناهان اهل بيت تو را بخشيد و براي بار سوم ترسيدم تو را بيندازم مبادا دوباره برگردي و خداوند بوسيله اين كارت تمام گناهان اهل روستا را ببخشد
پس اي برادران عزيز هيچ وقت راه نفوذي براي شيطان در بين خودتان ايجاد نكنيد
اميدوارم كه از اين مطلب استفاده ببريد
روزى لرد ویشنو در غار عمیقى در کوه دورافتادهاى با شاگردش نشسته و مشغول مراقبه بود. پس از اتمام مراقبه، شاگردش به قدرى تحت تأثیر قرار گرفته بود که خود را به پاى ویشنو انداخت و از او خواست که او را قابل دانسته و به عنوان قدرشناسى به او اجازه دهد که به استادش خدمت کند. ویشنو با لبخند سرش را تکان داد و گفت: “مشکلترین کار براى تو این است که بخواهى با عمل، تلافى چیزى را بکنى که من آن را رایگان به تو دادهام”. شاگرد به او گفت: “خواهش مىکنم استاد! اجازه دهید که افتخار خدمت به شما را داشته باشم”. ویشنو موافقت کرد و گفت: “من یک لیوان آب سردِ گوارا مىخواهم”. شاگرد گفت: “الساعه استاد”. و در حالى که از کوه سرازیر مىشد، با شادى آواز مىخواند.
<
زن و مرد جوانی که به هم علاقهمند شده بودند، پس از آنکه پزشکان تشخیص دادند مرد به خاطر سرطان چند ماه بیشتر زنده نخواهد ماند، با هم ازدواج کردند. داماد به نام «ریک» که به سرطان روده مبتلا بود هنگام ازدواج گفت: در این چند ماهی که زندهام، میخواهم از هر لحظه زندگیام در کنار همسرم «کری» لذت ببرم. با گذشت زمان شیمیدرمانی نیز جوابگو نبود و حال ریک بشدت وخیم شد تا اینکه ماه گذشته درگذشت. وی قبل از آنکه بمیرد گفت: اگر چه زمان زندگیمان کوتاه بود، اما با عشق گذشت.
آنها پس از چند ماه زندگی صاحب فرزندی شدند و زمانی که پسرشان ۷ ماه داشت بیماری ریک به اوج خود رسید و شیمیدرمانی را آغاز کرد.
جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسيدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.
جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .
روزی گذر پادشاه بر مكان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست
که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست . در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاري کند . جوان فرصتي برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .
همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسايل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت . ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند . بعد از مدتها جستجو او را یافت . گفت: (( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟ ))
جوان گفت: (( اگر آن بندگي دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانهء خویش نبینم؟ ))
<
استادي درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:
به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند:
50 گرم ،100 گرم،150 گرم
استادگفت:
من هم بدون وزن کردن، نميدانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید:
خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد.
حق با توست… حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود.عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟
شاگردانگیج شدند. یکی از آنها گفت ليوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.
اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکرکردن به مشکلات زندگي مهم است.. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهيد بود از عهده هرمسئله و چالشي که برایتان پیش می آید، برآیید!
دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاري
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 59 صفحه بعد